چرا یادی نکردند از تو
از خانه سبزت ... همسران و...........
یادت جاودان باد
( به یادزنده یادمسعود رسام)
روز پر خاطره من تو او و شاید کسی که خودش نفهمید و رفت
خاطرش یادش و خنده هایش جاودانه باد
حکمتش رو نفهمیدم ولی پررنج ترین رنج های روزگارانم بود
امید برای کسی در نگیره
دوستون دارم اندازه تمامی جهان
گرچه غرق گناهم ولی امیدم تویی نا امیدم مکن
از گناهانم در گذر و مرا پاک گردان تا لایق بندگیت باشم
مرا به خودم وامگذار که بسیار آسیب پذیرم
تنهایم مگذار نیک می دانی جز تو ندارم
به تمامی مخلوقاتت و به تمامی با ارزش های جهان بشریت
مرا شایستگی بخشش گردان
آمین
نگاه نکن به پيشه ام
که سخت مي رسد کنون
زمان ووقت و لحظه ها
گر چه عاشقانه زيستم
گر چه بي صدا گريستم
ولي ببين کنون
صداي گريه ام
صداي هاي و هاي من
تا به کجا رسيده است
آري
نگاه هاي خسته ام
خسته تر از لحظه هاست
شک نکن بزن
که وقت وقت لحظه هاست.(ش 88 رها)
حتي دل نوشته هايم
اين روزها همه چيزتغيير کرده و رنگ و بوي سادگي ندارند.
اين روزها همه مي گويند اون روزها فرق داشتند يا اين روزها فرق دارند
فرقي نمي کند که چي فرق کرده اين روزها يا اون روزها .
مهم اينه که خودمونو پشت ابر دلمون قايم نکنيم
پرده رو بزنيم کناروبهونه رو بهونه نکنيم
که نه تنها مشکلي حل نميشه خود خود مشکل مي شيم
آره درست فک کردي گرچه دير عاشقش مي شويم و ديرتر
به يادش مي افتيم ولي
فقط و فقط ياد خداست که آرامش مي بخشد .
اگه اونو نداشتيم چي ميشد.....(ش 88 رها)
امروز با هميم و شايد فردا نباشم
پس امروز را به ياد داشته باش
که دوست داشتني ها زيادند
و من که هنوز چون کودکي عاشقم
عاشق لحظه ها رازها نيازها ،خاک آب ديوار،
حوض و آب انباروگلها، حتي گل هاي قالي .
آري ،خيلي ها رفتند حالا که هستيم قدرش را بدانيم ..
روزي دفتر دل نوشته هايم سفيد خواهند ماند
به ياد آن روز دوست بدار و دوست داشتني باش.....(ش 88 رها)
گفته بودند که برمي گردند
رفتند و پس از رفتنشان
بي جهت دل من به عقب بر مي گردد
کاش عقربه ها هم به عقب بر مي گشتند
کاش ز دردم گره وا مي کردند
يا که بغضم گره اش وا مي شد
يا که بغضم گره اش وا مي شد
يا که بغضم گره اش وا مي شد
راستي اگه مي شد چي مي شد.....(ش 88 رها)
واما نظر من:
به نظر من بدترین کشنده ترین زجر آورترین و
..........ترین دردهای دنیا دردتنهایی است.
امید که هرگز تنها نمونید.
ادامه مطلب
دقیقا یادم نیست ، هر وقت دلتنگ می شدم می نوشتم
خیلی آروم می شدم. فکر می کنم چهارده سال داشتم
که اولین دلنبشته ام رو یه نفر خوند و به پدرم گفت:
فکر کنم رها عاشق شده. من وپدرم با هم خیلی رفیق
بودیم،هر وقت تنها می شدیم با هم شعر می خوندیم
حافظ،سعدی،مولانا وگاهی هم باباطاهروخیام .بابا یه
روزازم خواست دل نوشته هام رودم دست نگذارم و
جریان بالا رو تعریف کردوکلی خندیدیم
به ساده دلی بعضی ها و قضاوت بعضی دیگر.
ادامه مطلب



